Archive for the ‘زندگی در کانادا’ Category

‹به تعدادی خانم جوان جهت ازدواج نیازمندیم›

نوامبر 29, 2009


وضعیت نابسامان ایران و اقتصاد دلال پرور کانادا در و تخته را به هم جور کرده تا زمینه سوء استفاده سودجویان فراهم گردد. قاچاق آدم یکی از کاسبی های کثیف – و البته پر سود – در این سرزمین است.

ایرانیان کشته مرده خارج با پرداخت مبالغی بین 30 تا 100,000 دلار به قاچاقچیان انسان تن به ازدواج مصلحتی با فردی مقیم کانادا می دهند. فرد مقیم که توسط سر دسته ها اجیر می شود در ازای دریافت 20 تا 30,000 دلار، هزینه بلیت رقت و برگشت، هزینه هتل و غیره قرارداد ازدواج با فرد متقاضی در ایران امضا می کند.

کار با چند روز خوش گذرانی در ایران، ترکیه، امارات یا قبرس؛ اخذ مدارک ترجمه شده و چند عکس در حالت های عاشقانه دنبال می شود.

از اینجا به بعد دو حالت اتفاق می افتد: یا متقاضی مهاجرت سر کیسه شده و کلاه برداران ناگهان غیب می شوند یا قاچاقچیان به تعهد عمل کرده، طرف پایش به خاک پاک کانادا می رسد و پس از طلاق مصلحتی رها می شود تا مهاجر سر در گم دیگری – بدون راه پس و پیش- به خیل گمگشتگان این دیار افزوده شود.
===
اینجا کاناداست… صدای مرا از سرزمین شیر عسل می شنوید.
===
پس نویس:
سرزمین شیر عسل (The land of milk and honey): ناکجا آباد؛ مکانی موهوم که زندگی در آن راحت و آسوده است.

ز گهواره تا گور در کانادا / وصف حال برخی ایرانیان در سرزمین شیر عسل

آوریل 10, 2009

این 5 گروه از هموطنان عزیز مقیم کانادا برایم جالبند:

1. ز گهواره تا گور مدرک بجوی:

به خاطر چشم و هم چشمی، فرار از ایران و گرفتن اقامت سرزمین شیر عسل با ویزای دانشجویی تشریف می آورید کانادا و شبانه روز در اتاق 2 در 3 اجاره ای یا پشت کامپیوتر دانشگاه مشغول اینترنت بازی، چت، موسیقی، فیلم و سریال ایرانی هستید. هر سال یکی دو مقاله سر هم می کنید برای سمیناهار و مجله های تخصصی که اگر اسم استادتان را بشناسند چشم بسته پذیرفته می شوند.

دوستان و فک و فامیل فکر می کنند چقدر باهوش و زرنگید و به حالتان غبطه می خورند. پولی که دانشگاه می دهد فقط برای گذران زندگی ست ولی آن ها فکر می کنند دلار قلمبه می کنید تا باهاش خانه بخرید. غمباد گرفته ولی پنهانش می کنید چون باید نقش دانشجوی خوشبخت را بازی کنید.

مقصود تویی، کعبه و بت خانه بهانه… پس در اولین فرصت برای اقامت کانادا اقدام می کنید. فارغ التحصیل می شوید و همچنان بیکار پس به ساده ترین و تنها کاری که بلدید ادامه می دهید: تحصیلات تکمیلی… فوق لیسانس و دکترا و پست داک و فوق دکترا و فوق فوق تخصص. آخرش بر می گردید ایران به ملت فخر بفروشید یا آنقدر می مانید تا شانس تان بگیرد و در ده کوره ای در کانادا به عنوان پژوهشگر استخدام شوید. در غیر این صورت به خیل بی شمار راننده تاکسی رانان تحصیلکرده می پیوندید.

2. ز گهواره تا گور دلالی کن

ایران دلال بودید و کار تخصصی نداشتید یا در کانادا تحصیلکرده بیکارید. شغل شما دلالی ارز، خرید و فروش خانه و ملک، دلالی وام مسکن، دلالی بیمه، دلالی ماشین و دلالی مهاجرت است. نه شما زبان بلدید نه مشتریانتان پس در و تخته جور است.

تا دسته هموطنانتان را – مخصوصا اگر تازه وارد و چشم و گوش بسته باشند – نقره داغ می کنید و پشت سر به ریش شان می خندید. در رنگین نامه های فارسی زبان آگهی داده و عکس خوشگل و خوش تیپتان را چاپ می کنید و منتظر طعمه لذیذ ایرانی می نشینید. اگر پا داد برای تور کردن مشتری «خدمات ویژه» هم ارائه می کنید (یا می دهید).

3. ز گهواره تا گور عملگی کن

ایران برای خودتان آدمی بودید و زندگی تان را می کردید تا اینکه تب کانادا فراگیر شد. اگر نمی آمدید اینجا از بقیه عقب می افتادید پس عزم را جزم نموده، تشکیل فایل داده و پس از چندین سال انتظار رهسپار سرزمین شیر عسل می شوید. پیش از سفر به همه می گفتید : «دیگر خسته شدم… حاضرم کانادا ظرف بشورم؛ زمین پاک کنم ولی ایران دکتر مهندس نباشم».

اینجا کار پیدا نمی کنید و پولتان هم تمام شده. پس از کلی این در و آن در زدن بالاخره به شغل شریف عملگی در کافی شاپ، رستوران، فروشگاه، پادو بوتیک، پیک پیتزا، باربری در انبار، نگهبانی و کشیک دادن، کارگر ساندویچی، راننده تریلی یا تاکسی، ظرف شویی و زمین پاک کنی مشغول می شوید.

کارتان را از همه (حتی دوستانتان در اینجا) پنهان می کنید. به آشناها در ایران می گویید در کار تخصصی خودتان هستید و درآمدتان بالاست در حالی که حقوق حداقل می گیرید و دلتان فقط به ماشین قرضی زیر پایتان خوش است؛ پس از چند سال به همین وضع عادت می کنید و یادتان می رود که بودید و اصلا برای چی آمدید کانادا.

4. ز گهواره تا گور شیره بمال

موقع ازدواج رسیده. تنهایی و سن و سال بهتان فشار می آورد. تا حالا وانمود می کردید 123456 تا دوست دختر / دوست پسر قد بلند کمر باریک مو بلوند چشم آبی / چشم ابرو مشکی اهل حال خارجی داشتید ولی در واقع همیشه تنهایید و هیچکی تحویلتان نمی گیرد یا اگر تحویل گرفته با اولین نسیم مخالف ترکتان کرده رفته دنبال یک نفر بهتر از شما.

خلاصه درست حسابی ندیده و نشناخته از ایران همسر «وارد» می کنید. البته هنوز مثلا راننده تریلی هستید و به دروغ جلوی مردم خودتان را صاحب شرکت حمل و نقل جا می زنید… کارگر ساندویچی یا پادو بوتیک هستید و خودتان را صاحب رستوران یا بوتیک معرفی می کنید. بیکارید ولی الکی می گویید دانشجویید. غافل از اینکه در و تخته کماکان جور است: نه شما صادقید نه طرف مقابلتان.

طرفتان (پسر یا دختر) زیاد روی شرایط مالی و کاری شما سخت نمی گیرد چون فقط عاشق اقامت کاناداست و با پاسپورت شما ازدواج می کند نه خودتان. پیش خودش می گوید: «اگر رابطه جواب داد که چه بهتر. اگر هم خوشم نیامد راحت طلاق می گیرم؛ نهایتش طرف را تلکه می کنم و می روم با یکی دیگر.»

پس از مدتی می زنید توی پر هم و اتقاقی می افتد که از همان روز اول قابل پیش بینی بود: نخود نخود هر که رود خانه خود.

5. ز گهواره تا گور کلاه برداری کن

آپارتمانی را در ایران به 3 نفر می فروشید؛ مناقصه های 30 هزار دلاری را با رشوه تبدیل می کنید به قراردادهای 300000 دلاری با شرکت نفت؛ سر شریکتان کلاه می گذارید و سهمش را می دزدید؛ شرکت صادرات واردات داشتید و با دغل بازی از مالیات فرار کردید….

بشتابید که کانادا بهشت امن سرمایه های شماست. پول های دزدی را می آورید اینحا و خانه و ماشین نقد می خرید و می شوید شهروند خوب و نانازی و سر به زیر. پس از مدتی می بینید هیچ جای دنیا نمی شود مثل ایران بی حساب و کتاب پول پارو کرد و آب ها که از آسیب افتاد بر می گردید ایران تا به کلاه برداری ادامه دهید.

6 ماه ایران و 6 ماه کانادا هستید. وقتی می روید ایران در عین پز دادن از کانادا بد می گویید و وقتی می آیید کانادا به دولت ایران و مردم فحش می دهید و از بی نظمی می نالید و هرگز به روی مبارک نمی آورید که همان محیط بلبشوی ایران امثال شما را پولدار می کند.

==============
پس نویس:
سرزمین شیر عسل (The land of milk and honey): ناکجا آباد؛ مکانی موهوم که زندگی در آن راحت و آسوده است.

شکوه شکوفه‌های گیلاس ژاپنی و جلوه بهار در بزرگ‌ترین پارک تورنتو (High Park)

مه 6, 2008

High Park در جنوب‌غربی شهر تورنتو، نزدیک ساحل دریاچه انتاریو، با 161 هکتار مساحت بزرگترین و یکی از قشنگ‌ترین پارک‌های تورنتوست.

مهندس جان جرج هوارد و همسرش جمایما در سال 1873 با چند شرط این ملک را وقف شهر تورنتو کردند، از جمله:

  • نام آن «های پارک» بماند
  • کاربری پارک همیشه برای بهره‌مندی و تفریح شهروندان تورنتو و رایگان باشد
  • فروش و مصرف نوشیدنی الکلی در پارک ممنوع باشد

اول آوریل (12 فروردین) سال 1959 تعداد 2000 درخت گیلاس ژاپنی سازگار با شرایط اقلیمی منطقه از طرف شهروندان کلان‌شهر توکیو به شهروندان تورنتو هدیه و در این پارک کاشته شد.

این درخت‌ها آخر آوریل و اوایل می شکوفه می‌کنند و چشم‌انداز بسیار زیبایی در پارک پدید می‌آورند. شبیه به ژاپنی‌ها که جشن شکوفه‌های گیلاس (ساکورا) دارند، اهالی تورنتو نیز این روزها برای دیدن شکوفه‌ها به پارک می‌روند.

خوشبختانه یکشنبه هوا آفتابی و نسبتا گرم (14 درجه بالای صفر) بود. من هم به تماشای طبیعت سپید‌پوش بهاری رفتم و شادی خود را با چند عکس‌ با شما تقسیم می‌کنم.