یک روز بهاری سال 63، خانم معلم کلاس پنجم دبستان گفت «به مادرت بگو بیاید مدرسه و با خودش 5 تومان (50 ریال) هم بیاورد». بعداً فهمیدم از مدارس خواسته اند شاگرد زرنگها را برای آزمون ورودی سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان (تیزهوشان) معرفی کنند. پدر و مادرم بحث میکردند که امتحان بدهم یا نه. مادرم اصرار داشت شرکت کنم ولی پدرم نگران بود نکند بهم فشار بیاید. در مدرسه که اصلا صحبتی نبود. حتی نمیدانستم چه کسانی قرار است در امتحان شرکت کنند.
کارت عکسدار ورود به جلسه آزمون صادر شد و من هر روز با علاقه و کنجکاوی بهش نگاه میکردم. پشت این کارت جملهای به خط نستعلیق با حروف درهم نوشتهبود که نمیتوانستم تا آخرش را بخوانم: «خدا را ….»
جمعهروزی از مدرسه با یک همراه راهی دانشگاه تهران شدیم؛ یک مینیبوس پر و من هم ایستاده بودم. به در اصلی دانشگاه که رسیدیم همراهمان را راه ندادند، چون معرفینامه از مدرسه نداشت! ما هم عین لشگر شکستخورده راه افتادیم و پرسان پرسان دنبال دانشکده ادبیات گشتیم. دلهره عجیبی در دلم افتاده بود.
بالاخره جایم را پیدا کردم و نشستم. دفترچهای روی زمین و یک برگ رنگی پر از بیضی گذاشتند روی میز به نام «پاسخنامه». مانده بودم چه ارتباطی بین دفترچه و پاسخ نامه هست چون تا آن روز “تست” ندیده بودم. دستورالعمل ها تند تند از بلندگو پخش میشد که برایم زیاد معنیدار نبود.
خیلی آرام و سر فرصت مشغول “تست زدن” شدم؛ اصلاً هم به فکر وقت نبودم. حتی وقتی از بلندگو اعلام کردند دفترچه 1 را ببندیم و دفترچه 2 را برداریم هنوز میپنداشتم که بعد از تمام کردن این دفترچه، دوباره به دفترچه قبلی برمیگردم و تست های ناتمام را میزنم! وقتی پایان آزمون اعلام شد و پاسخنامه ها را جمع میکردند، فقط حدود 96 تست از مجموع 180 تست زده بودم. ناباورانه و بهت زده از پله ها پایین آمدم. مکالمه دو نفر را شنیدم:
- خیلی خراب کردم! فقط رسیدم 150 تا تست بزنم. تو چی کار کردی؟
- من خوب امتحان دادم. همه را زدم!
با شنیدن این حرفها دلم ریخت پایین. یقین داشتم قبول نمیشوم. دست از پا درازتر به خانه برگشتم و یواشکی دور از چشم پدر و مادرم گریه کردم. به سوالهایشان هم جواب سربالا دادم. غرور و اعتماد به نفسم جریحهدار شده بود؛ در دنیای کوچکم احساس کردم تحقیر شدهام؛ دلم شکسته بود. به درگاه خدا برای قبولی دعا کردم و نذر تا کمی آرام شوم. پس از مدتی اهمیت موضوع هم برایم کم شد.
آن تابستان برای آموزش شنا میرفتم استخر دانشگاه شریف. چهارشنبه روزی با پدرم از استخر برمیگشتم که از جلوی مدرسه رد شدیم. پدرم گفت «بروم ببینم نتیجه این امتحانی که دادی چی شد». قلبم شروع کرد به تپش. پیش خودم گفتم که الآن پدرم با جواب منفی برمیگردد و حسابی خیط میشوم!
پدرم با خبر قبولی برگشت. دو روز بعد باید در مرحله دوم آزمون شرکت میکردم. پس مرحله دومی هم در کار بود و من نمیدانستم. اگر آن روز پدرم اتفاقی به مدرسه سر نمیزد از امتحان جا میماندم.
مرحله دوم در دبیرستان البرز برگزار شد. آنجا 3 نفر از هم مدرسهایها را دیدم که به این مرحله رسیده بودند. جای من سوله سالن بسکتبال بود. باد نسبتاً شدیدی میآمد. قسمتی از سقف کاذب شل بود، با وزش باد تکان میخورد و سرانجام فرو ریخت. دور و بر آن قسمت را خالی کردند و قضیه به خیر و خوشی تمام شد. یکی از مراقب ها مرد موقری بود که عرقچین به سر داشت و بعدها فهمیدم مرحوم دزفولیان مدیر البرز بود.
بر امتحان این مرحله که تشریحی بود خیلی مسلط بودم. اعتماد به نفسم شدید تقویت شده بود و بر خلاف مرحله اول این بار از نتیجه امتحان راضی بودم. پدر بزرگم بعد از امتحان منتظرم بود. سرخوش گشتی داخل کتاب فروشی امیرکبیر (همان سر کوچه البرز) زدم. با پدر بزرگ رفتیم پیچ شمیران بستنیفروشی «گل و بلبل» تا دو تایی جشن بگیریم. متاسفانه پدربزرگ آذرماه همان سال در سن 56 سالگی مرحوم شد.
چندی بعد اسم قبول شده ها را پشت در مرکز آموزشی دخترانه (فرزانگان) زدند. اسم من هم بود و برای مرحله سوم (مصاحبه) دعوت شدم. مصاحبهگر اصلی من فردی بود که بعد فهمیدم مدیر مرکز آموزشی پسرانه (علامه حلی) است.
یکی از سوالهای دکتر میردامادی این بود که شعری از بر بخوانم. در آن لحظه این بیت را از سعدی خواندم که تکیه کلام پدر بزرگم بود: «مرد باید که در کشاکش دهر، سنگ زیرین آسیا باشد».
دکتر میردامادی خیلی از این جواب خوشش آمد. از لبخندش فهمیدم نظرش جلب شده. تا دوم دبیرستان تحت مدیریت این مرد شریف و زحمتکش بودم. گویا ایشان الآن از مسؤولان دانشگاه پیام نور و نیز هیات علمی دانشگاه هستند.
راستی ما دومین دوره ورودی پس از انقلاب بودیم. تا سال 62 آزمون ورودی تعطیل بود و فقط ورودیهای قبل انقلاب به تحصیل ادامه میدادند.
اول مهر وارد حیاط مدرسه پسرانه علامه حلی (بین خیابانهای استخر و شیخ هادی) شدم. دانشآموزان جدید گروه گروه دور هم جمع بودند و با هم گپ می زدند. من تک و تنها بودم و مایوسانه دنبال چهرهای آشنا میان آن جمع غریب میگشتم که با خوشحالی امیر، دوست هممدرسه ای و هممحلی، را دیدم.
مدتی بعد توانستم آن نوشته پشت کارت را کامل بخوانم؛ هر چند فهم آن سالها به درازا کشید. پشت کارت نوشته بود:
«خدا را فراموش مکن»