‹به تعدادی خانم جوان جهت ازدواج نیازمندیم’

نوامبر 29, 2009


وضعیت نابسامان ایران و اقتصاد دلال پرور کانادا در و تخته را به هم جور کرده تا زمینه سوء استفاده سودجویان فراهم گردد. قاچاق آدم یکی از کاسبی های کثیف – و البته پر سود – در این سرزمین است.

ایرانیان کشته مرده خارج با پرداخت مبالغی بین 30 تا 100,000 دلار به قاچاقچیان انسان تن به ازدواج مصلحتی با فردی مقیم کانادا می دهند. فرد مقیم که توسط سر دسته ها اجیر می شود در ازای دریافت 20 تا 30,000 دلار، هزینه بلیت رقت و برگشت، هزینه هتل و غیره قرارداد ازدواج با فرد متقاضی در ایران امضا می کند.

کار با چند روز خوش گذرانی در ایران، ترکیه، امارات یا قبرس؛ اخذ مدارک ترجمه شده و چند عکس در حالت های عاشقانه دنبال می شود.

از اینجا به بعد دو حالت اتفاق می افتد: یا متقاضی مهاجرت سر کیسه شده و کلاه برداران ناگهان غیب می شوند یا قاچاقچیان به تعهد عمل کرده، طرف پایش به خاک پاک کانادا می رسد و پس از طلاق مصلحتی رها می شود تا مهاجر سر در گم دیگری – بدون راه پس و پیش- به خیل گمگشتگان این دیار افزوده شود.
===
اینجا کاناداست… صدای مرا از سرزمین شیر عسل می شنوید.
===
پس نویس:
سرزمین شیر عسل (The land of milk and honey): ناکجا آباد؛ مکانی موهوم که زندگی در آن راحت و آسوده است.

ز گهواره تا گور در کانادا / وصف حال برخی ایرانیان در سرزمین شیر عسل

آوریل 10, 2009

این 5 گروه از هموطنان عزیز مقیم کانادا برایم جالبند:

1. ز گهواره تا گور مدرک بجوی:

به خاطر چشم و هم چشمی، فرار از ایران و گرفتن اقامت سرزمین شیر عسل با ویزای دانشجویی تشریف می آورید کانادا و شبانه روز در اتاق 2 در 3 اجاره ای یا پشت کامپیوتر دانشگاه مشغول اینترنت بازی، چت، موسیقی، فیلم و سریال ایرانی هستید. هر سال یکی دو مقاله سر هم می کنید برای سمیناهار و مجله های تخصصی که اگر اسم استادتان را بشناسند چشم بسته پذیرفته می شوند.

دوستان و فک و فامیل فکر می کنند چقدر باهوش و زرنگید و به حالتان غبطه می خورند. پولی که دانشگاه می دهد فقط برای گذران زندگی ست ولی آن ها فکر می کنند دلار قلمبه می کنید تا باهاش خانه بخرید. غمباد گرفته ولی پنهانش می کنید چون باید نقش دانشجوی خوشبخت را بازی کنید.

مقصود تویی، کعبه و بت خانه بهانه… پس در اولین فرصت برای اقامت کانادا اقدام می کنید. فارغ التحصیل می شوید و همچنان بیکار پس به ساده ترین و تنها کاری که بلدید ادامه می دهید: تحصیلات تکمیلی… فوق لیسانس و دکترا و پست داک و فوق دکترا و فوق فوق تخصص. آخرش بر می گردید ایران به ملت فخر بفروشید یا آنقدر می مانید تا شانس تان بگیرد و در ده کوره ای در کانادا به عنوان پژوهشگر استخدام شوید. در غیر این صورت به خیل بی شمار راننده تاکسی رانان تحصیلکرده می پیوندید.

2. ز گهواره تا گور دلالی کن

ایران دلال بودید و کار تخصصی نداشتید یا در کانادا تحصیلکرده بیکارید. شغل شما دلالی ارز، خرید و فروش خانه و ملک، دلالی وام مسکن، دلالی بیمه، دلالی ماشین و دلالی مهاجرت است. نه شما زبان بلدید نه مشتریانتان پس در و تخته جور است.

تا دسته هموطنانتان را – مخصوصا اگر تازه وارد و چشم و گوش بسته باشند – نقره داغ می کنید و پشت سر به ریش شان می خندید. در رنگین نامه های فارسی زبان آگهی داده و عکس خوشگل و خوش تیپتان را چاپ می کنید و منتظر طعمه لذیذ ایرانی می نشینید. اگر پا داد برای تور کردن مشتری «خدمات ویژه» هم ارائه می کنید (یا می دهید).

3. ز گهواره تا گور عملگی کن

ایران برای خودتان آدمی بودید و زندگی تان را می کردید تا اینکه تب کانادا فراگیر شد. اگر نمی آمدید اینجا از بقیه عقب می افتادید پس عزم را جزم نموده، تشکیل فایل داده و پس از چندین سال انتظار رهسپار سرزمین شیر عسل می شوید. پیش از سفر به همه می گفتید : «دیگر خسته شدم… حاضرم کانادا ظرف بشورم؛ زمین پاک کنم ولی ایران دکتر مهندس نباشم».

اینجا کار پیدا نمی کنید و پولتان هم تمام شده. پس از کلی این در و آن در زدن بالاخره به شغل شریف عملگی در کافی شاپ، رستوران، فروشگاه، پادو بوتیک، پیک پیتزا، باربری در انبار، نگهبانی و کشیک دادن، کارگر ساندویچی، راننده تریلی یا تاکسی، ظرف شویی و زمین پاک کنی مشغول می شوید.

کارتان را از همه (حتی دوستانتان در اینجا) پنهان می کنید. به آشناها در ایران می گویید در کار تخصصی خودتان هستید و درآمدتان بالاست در حالی که حقوق حداقل می گیرید و دلتان فقط به ماشین قرضی زیر پایتان خوش است؛ پس از چند سال به همین وضع عادت می کنید و یادتان می رود که بودید و اصلا برای چی آمدید کانادا.

4. ز گهواره تا گور شیره بمال

موقع ازدواج رسیده. تنهایی و سن و سال بهتان فشار می آورد. تا حالا وانمود می کردید 123456 تا دوست دختر / دوست پسر قد بلند کمر باریک مو بلوند چشم آبی / چشم ابرو مشکی اهل حال خارجی داشتید ولی در واقع همیشه تنهایید و هیچکی تحویلتان نمی گیرد یا اگر تحویل گرفته با اولین نسیم مخالف ترکتان کرده رفته دنبال یک نفر بهتر از شما.

خلاصه درست حسابی ندیده و نشناخته از ایران همسر «وارد» می کنید. البته هنوز مثلا راننده تریلی هستید و به دروغ جلوی مردم خودتان را صاحب شرکت حمل و نقل جا می زنید… کارگر ساندویچی یا پادو بوتیک هستید و خودتان را صاحب رستوران یا بوتیک معرفی می کنید. بیکارید ولی الکی می گویید دانشجویید. غافل از اینکه در و تخته کماکان جور است: نه شما صادقید نه طرف مقابلتان.

طرفتان (پسر یا دختر) زیاد روی شرایط مالی و کاری شما سخت نمی گیرد چون فقط عاشق اقامت کاناداست و با پاسپورت شما ازدواج می کند نه خودتان. پیش خودش می گوید: «اگر رابطه جواب داد که چه بهتر. اگر هم خوشم نیامد راحت طلاق می گیرم؛ نهایتش طرف را تلکه می کنم و می روم با یکی دیگر.»

پس از مدتی می زنید توی پر هم و اتقاقی می افتد که از همان روز اول قابل پیش بینی بود: نخود نخود هر که رود خانه خود.

5. ز گهواره تا گور کلاه برداری کن

آپارتمانی را در ایران به 3 نفر می فروشید؛ مناقصه های 30 هزار دلاری را با رشوه تبدیل می کنید به قراردادهای 300000 دلاری با شرکت نفت؛ سر شریکتان کلاه می گذارید و سهمش را می دزدید؛ شرکت صادرات واردات داشتید و با دغل بازی از مالیات فرار کردید….

بشتابید که کانادا بهشت امن سرمایه های شماست. پول های دزدی را می آورید اینحا و خانه و ماشین نقد می خرید و می شوید شهروند خوب و نانازی و سر به زیر. پس از مدتی می بینید هیچ جای دنیا نمی شود مثل ایران بی حساب و کتاب پول پارو کرد و آب ها که از آسیب افتاد بر می گردید ایران تا به کلاه برداری ادامه دهید.

6 ماه ایران و 6 ماه کانادا هستید. وقتی می روید ایران در عین پز دادن از کانادا بد می گویید و وقتی می آیید کانادا به دولت ایران و مردم فحش می دهید و از بی نظمی می نالید و هرگز به روی مبارک نمی آورید که همان محیط بلبشوی ایران امثال شما را پولدار می کند.

==============
پس نویس:
سرزمین شیر عسل (The land of milk and honey): ناکجا آباد؛ مکانی موهوم که زندگی در آن راحت و آسوده است.

سفرنامه نخجوان

نوامبر 11, 2008

سه‌شنبه 30 تیر- تهران

روزی که مجوز دفاع گرفتم، دوستم پیشنهاد کرد تعطیلات سه روزه آخر هفته با ماشین برویم مسافرت. جنگی وسایل سفر ایده آل به سبک خودم را آماده کردم: کوله پشتی، چادر مسافرتی و کیسه خواب. شب راه افتادیم.

بنزین

میانه آزادراه قزوین – زنجان بنزین تمام کردیم. هی رفتیم جلو به امید پمپ بنزین ولی خبری نبود. حدود 40 کیلومتر با چراغ قرمز بنزین رفتیم. ساعت 1 شب در بزرگراه برهوت تاریک گیر افتادیم. خروجی ابهر زدیم بیرون، فقط به این امید که توی شهر امن‌تر است و می‌توانیم داخل شهر بخوابیم تا صبح. بالاخره پراید مقاومت کرد و با دیدن پمپ بنزین کلی ذوق کردیم! خیالمان که راحت شد به سمت زنجان ادامه دادیم و کنار میدان اصلی شهر (میدان آزادی) اطراق کردیم. بی‌خیال چادر شدیم و یک‌ضرب رفتیم تو کیسه‌خواب. شب تابستانی زنجان، خنک و هوا ملس بود.

زنجان

صبح نان بربری داغ، شیر سه گوش، کره و مربا خریدیم و رسیدیم به یک پارک جنگلی بسیار تمیز و فوق العاده زیبا که حالت تپه ای و مسیر مارپیچی ماشین‌رو داشت. در مسیر بالا رفتن با ماشین، خانم های زنجانی را دیدیم که به شکل گروهی  ورزش صبحگاهی می‌کردند. بالای تپه یک کیسه چای احمد عطری انداختیم داخل آب جوش و صبحانه‌ای خوردیم بس خوشمزه!

تبریز

ظهر به شهر خوش آب و هوای تبریز رسیدیم و مدتی در شهر گشتیم. قبلاً دو بار در سال های 75 و 76 تبریز بودم؛ بار اول هتل بین‌المللی و بار دوم هتل گسترش. البته آن وقت یکی از دوستان دانشجوی دانشگاه تبریز بود و ما سر او هم خراب می شدیم!
تبریز نسبت به آن سال‌ها خیلی ترقی کرده: شهر تمیزتر، سازمان‌یافته تر و سرسبزتر شده؛ ساخت و ساز زیاد شده و ماشین‌های مدل بالا جای ژیان‌ را گرفته. تبریز دیگر صرفا شهر زیرگذرها نیست؛ تعداد زیادی پل روگذر هم ساخته شده یا در حال ساخت است. روند توسعه و رشد شهری کاملاً محسوس است و رونق و رفاه نسبی در شهر دیده می‌شود. برای ناهار رفتیم چلوکبابی «حاج علی» از رستوران‌های معروف تبریز. یک پرس چلوکباب مخصوص سلطانی با گوشت تازه گوسفند همراه با سرویس شامل یک ظرف بزرگ سوپ، یک کاسه کره حیوانی، یک ظرف بزرگ دوغ، یک ظرف دلمه برگ مو و چند قاچ طالبی.

آسیاب خرابه- جلفا

داشت دیرمان می شد. سریع به سمت مرند و سپس جلفا راه افتادیم. 3 بعد از ظهر رسیدیم جلفا. اطراف جلفا دو مکان دیدنی معروف هست: «آسیاب خرابه» واقع در روستای اِلوان در مسیر سیه‌رود و حدود 20 کیلوتری شهر جلفا و «کلیسای سنت استپانوس» که در 16 کیلومتری غرب جلفاست. آسیاب خرابه را انتخاب کردیم. جاده منتهی به این مکان یکی از زیباترین جاده‌های ایران است: سمت راست جاده، کوه‌های قره‌داغ یا ارسباران و دیگر سو رود رویایی ارس قرار دارد. از دوران کودکی نام ارس را بسیار شنیده بودم؛ می‌دانستم که رود ارس سرحد شمال غربی ایران است، ولی دیدن و حس کردن این مفاهیم ذهنی برایم لذتی وصف‌ناپذیر بود.

آسیاب خرابه ابتدا مأیوس‌کننده بود: ساختمان مخروبه کاهگلی کوچکی که داخل آن بقایای یک آسیاب آبی قرار داشت. اما داخل دره پایین‌تر که رفتیم، با دیدن مناظر بدیع طبیعت زیبای جلفا شگفت‌زده شدیم. در واقع این‌جا منطقه‌ای ییلاقی، خوش آب و هوا و مکانی برای تفریح و گل‌گشت است. به دلیل بافت آهکی خاک، آب چشمه روی زمین پخش می‌شود و سپس به شکل لایه‌ای آبشار مانند داخل دره می‌ریزد؛ انگار که پرده ای نازک و گسترده از آب روان در ارتفاع کم به پایین دره ای کوچک روان است.

عصر برگشتیم جلفا. شب می‌خواستیم در مهمانسرای ایرانگردی و جهانگردی بمانیو و روز بعد راهی نخجوان شویم. ولی قسمت این بود که همان شب نخجوان باشیم، چون در مدتی که برای دیدن آسیاب خرابه رفتیم تمام اتاق‌های مهمانسرا پر شد.

مرز

واحد پول جمهوری آذربایجان، منات است و هر ده هزار منات را یک شروان می‌نامند. ما در جلفا هر شروان را 1770 تومان خریدیم. سر مرز 3000 تومان هزینه خروجی را در بانک ملی واریز کردیم و در صف مهر خروج گذرنامه قرار گرفتیم. بار اولم نبود که از ایران خارج می‌شدم، تنها هم نبودم و در این سفر کوتاه‌مدت زیاد از ایران دور نمی‌شدم، ولی با نگاهی به اطراف کمی ترس برم داشت: سالن خروج پر بود از پوسترهای هشداردهنده درباره بیماری ایدز و هپاتیت.

پل چوبی

پس از زدن مهر خروج از مرز ایران خارج شدیم. گذرگاه ایران به آذربایجان در جلفا پلی است که به پل چوبی شهرت دارد، هرچند این پل بیشتر فلزی است تا چوبی! تا آن روز تجربه عبور از مرز با پای پیاده را نداشتم. گذر از روی پل ارس تجربه دلپذیری بود.

گویا قیافه‌ام با کوله پشتی و کلاه کپی در آن جمع خیلی تابلو بود چون وقتی می‌خواستم از پل رد شوم، آخرین مأمور ایرانی پس از کنترل گذرنامه نگاه دلسوزانه‌ای کرد و گفت: «اولین بار است که به نخجوان می روی؟» من هم تأیید کردم. جواب داد: «شما جوان هستید… آن جا خبری نیست… خیلی مواظب باشید!»

گمرک آذربایجان

پایمان را که گذاشتیم آن طرف مرز، بی‌قانونی علنی شروع شد. نه من ترکی بلد بودم نه آن‌ها انگلیسی. پس فقط حدس می‌زدم یا از دیگران می‌پرسیدم که چه می‌گویند. به هزار تومانی می‌گویند «یک خمینی» یا «مین تومان» و پانصد تومانی را «نیم خمینی» می نامند. پلیس آذری در اولین باجه گفت نفری یک خمینی با پاسپورت‌تان بدهید تا مهر ورود بزنم. رسید هم نداد. بعد وارد اتاقکی شدم که مثلاً بازرسی وسایل بود. خانمی نشسته بود و مشخصات را یادداشت و افسر مرد وسایل مسافران را بازرسی می‌کرد. از فرط بی‌انگیزگی به کوله من حتی دست نزد.

پس از بازی با پاسپورت پرسید دلار، تومان، شروان، خمینی دارم یا نه. من گفتم هیچی ندارم! گفت سیگار هم نداری؟ گفتم نه. گفت پس برای چه آمده‌ای اینجا که گفتم دانشجو هستم. این بار کمی کوله‌ام را گشت که گیر دهد. سرانجام به خودکار تبلیغاتی داخل جیب پیراهنم راضی شد که دوستم آمد تو و نفری یک خمینی به طرف داد و از این خوان هم گذشتیم. در باجه بعدی خانمی نشسته بود که مسئول امور بهداشت (قرنطینه و واکسیناسیون) بود. او هم از ما نفری مین تومان خواست. وقتی امتناع کردیم، با دست «قانونی» را که پشت سرش روی دیوار نصب شده بود نشان داد که ورود را بدون کارت بهداشتی غیرممکن می‌ساخت. چانه زدیم و نفری نیم خمینی دادیم و ایشان هم سه سوت پاسپورت را مهر زد.

یعنی با 500 تومان رشوه،‌ «مایه‌کوبی» شدیم. موقع خروج از پاسگاه به تور یک سرباز جوان خوردیم که او هم رشوه می‌خواست. هرچه گفت «سرباز محبت لی»، جواب دادم «ترکی بیلمره» یعنی «ترکی نمی‌فهمم». او که دست بردار نبود آخرش با کمال پررویی سه انگشت دستش را بالا گرفت و به هم مالید که یعنی پول می‌خواهم. منم خودم را به خنگی زدم تا بالاخره کوتاه آمد و پاسپورت را پس داد. در جمع برای خروج از خاک ایران 3000 تومان «رسمی» و برای ورود به خاک آذربایجان 2500 تومان «غیر رسمی» دادم. اگر سیگار داشتم ارزان‌تر تمامش می‌کردم. یک باکس سیگار در کشور غریبه معجزه می‌کند!

نخجوان

بالاخره وارد شدیم. به همراه یک گروه سه نفره که ترکی بلد بودند برای شهر نخجوان ماشین گرفتیم و 5 نفری داخل لادا نشستیم. اول نفری 1000 تومان طی کردیم ولی آخرش راننده دبه کرد و 1500 تومان گرفت. حتماً باید همه چیز را دقیق پیشاپیش طی کرد وگرنه به راحتی دبه می‌کنند و به دلیل فقر و تنگدستی تا جایی که بتوانند زیر حرفشان می‌زنند تا به بهانه‌ای از آدم پول بگیرند. نشستن دو نفر در صندلی جلو ممنوع بود. من جلو نشستم و 4 نفر بقیه عقب! نیم ساعت تا شهر بیشتر راه نبود و راننده در سرازیری برای صرفه‌جویی ماشین را خاموش می‌کرد و آن قدر صبر می‌کرد تا ماشین بایستد، بعد دوباره روشن می‌کرد. بنزین لیتری 1500 منات (265 تومان) بود که خیلی گران محسوب می‌شد. راننده شمایل حضرت علی از آیینه جلو آویزان کرده بود ولی اسمش را نمی‌دانست و فقط گفت «مَرد خدا یا مَرد نیک».

بیشتر ماشین‌ها لادا یا ولگای قدیمی روسی بودند.  تعدادی ماشین مدل بالای اروپایی هم هست که قیمت ارزانی دارند. شاید یک بنز 70 میلیونی را بتوان 7 میلیون خرید که احتمالاً از کشورهای اروپایی می‌دزدند، به کشورهای بی در و پیکر می‌برند و با رشوه به مقامات و پلیس مدارک جدید صادر می‌کنند. شنیده بودم وضعیت جاده‌ها خیلی خراب و پر از چاله چوله و دست انداز است، ولی وضعیت راه ها بر خلاف تصورم خیلی افتضاح نبود. شاید چون سطح توقعم را خیلی پایین آورده بودم این طور به نظر می‌رسید. هتل‌های شهر، که تعدادشان زیاد نیست، بیشتر حالت مسافرخانه دارند و کیفیت خیلی پایین است. بهترین هتل شهر، هتل همجوار «تیجارت مرکزی» است که در حد مطلوبی بود. هتل «تبریز» هم شنیدم هتل خوبی است. کرایه یک اتاق دو تخته به طور میانگین در این دو هتل شبی 20 دلار بود.  نزدیک «تیجارت مرکزی» خانم‌هایی را دیدیم که برخی تاپ یا نیم تنه با دامن کوتاه پوشیده بودند. اول فکر کردیم مردم محلی‌اند ولی راننده به طعنه گفت: «ببینید این‌ها هموطنان‌تان هستند که آمده‌اند اینجا!»

هتل فرغانه

به کمک همراهان، که راهنما و مترجم ما بودند، با 10 شروان برای یک اتاق دو تخته در هتل «فرغانه» مستقر شدیم. این هتل حدود 5 کیلومتر خارج شهر است ولی این مزیت را دارد که موبایل ایران آنتن می‌دهد. کلاً به سختی و با قیمت گران جا گرفتیم چون بیشتر هتل‌ها را هموطنان ایرانی برای سه روز تعطیلات آخر هفته قرق کرده بودند. خیابان‌های اصلی شهر بسیار عریض‌اند. برای نمونه عرض یکی از این خیابان‌ها را قدم گرفتم که برابر بود با 33 بلند گام من یا به عبارتی دو برابر عرض خیابان ولی عصر تهران. البته از خط کشی و نیز ترافیک سنگین خبری نیست و بیشتر خیابان‌ها متروکه به نظر می‌رسند. تقریباً همه رانندگان آماده مسافرکشی‌اند و می‌توان با «یک خمینی» ماشین دربست گرفت. «ون» خطی هم هست که بین راه مسافر سوار و پیاده می‌کند و خیلی ارزان‌تر است.

هتل که گرفتیم دیگر شب شده بود. با همراهان به رستوران/ بار ساده هتل رفتیم. سه همراه ما تبریزی و برای «مأموریت» آمده بودند و مناسبات کاری داشتند: یکی در کارخانه سیمانی «آدم» داشت و سیمان را به قیمت مصوب از کارخانه می‌گرفت و در ارومیه و تبریز قیمت آزاد می‌فروخت. دیگری بساز و بفروش بود و تازگی ده واحد آپارتمان ساخته و به خاطر رکود بازار، نگهداشته تا سر فرصت فروش رود و البته نفر سوم بنگاه معاملات مسکن داشت. «زنجیره اقتصادی» در این مورد کامل است چون یکی مواد اولیه را تأمین می‌کند، دیگری تولید کرده و سومی توزیع می‌کند! بنا بر اعتراف خودشان پولشان از پارو بالا می‌رفت و این قدر در می‌آوردند که نمی‌دانستند با پول چه کنند.

دلال سیمان متأهل بود و خانمش «به زور» او را فرستاده تا برای تولد دخترشان اسباب‌بازی بخرد. بیشتر برای مشروب آمده و از پانزده سالگی مشروب خورده. گفت: «خدا و پیغمبر جای خود و مشروب هم جای خود». یک بطر ویسکی اسکاچ 5 ساله سفارش داد و با پسته و آلبالو که از ایران آورده بودند گذاشت وسط. جناب بنگاه‌دار هم متأهل بود. زن داشت و دو صیغه، ولی به خانمش گفته آخر هفته می‌رود سرعین. ایشان و آقای بسازبفروش (نفر سوم) به عشق «خانم‌ها» آمده بودند. اخیراً حج تمتع رفته‌ بودند ولی خوب، به قول خودشان: «دین و ایمان جای خود، خوش گذرانی هم به جای خود».

یک مرد ترک هم می‌خواند و هم با سینتی سایزر می‌نواخت. من که سر در نمی‌آوردم چه می‌خواند ولی طفلکی سردرد گرفته بود. دو بار پیشخدمت آمد سراغ‌مان و  قرص مسکن خواست که بهش بدهیم ولی متأسفانه با خودمان استامینوفن نیاورده بودیم. دلم برایش سوخت چون در عین درماندگی مجبور بود به کارش ادامه دهد. شب خبری از «خانم ها» نشد و حاج آقاهای ما حسابی در خماری ماندند!

قرار بود صبح به اتفاق شهر را بگردیم، ولی آن‌ها مخفیانه هتل را ترک کردند. البته پول میز شب قبل را حساب کردند. سه همراه جدید پیدا کردیم. این ها بچه تهران و جوان‌تر بودند. دو نفرشان وکیل پایه یک دادگستری (هم سن و سال خودمان) و دیگری در پامنار کفش‌فروشی داشت.

اتاق را تحویل دادیم و پاسپورت‌ها را پس گرفتیم. این سه نفر گفتند دیشب ساعت یک، در اتاق‌شان باز شده و دو تا دختر نخجوانی که می‌گفتند «غریب لی، یتیم لی» یعنی «غریبیم، یتیمیم و خلاصه جا و پول نداریم» آمده‌اند داخل. در آخر «کار» هم نفری 10 شروان ازشان پول گرفته بودند. گویا در اتاق‌ها را زده‌ و هر کدام قفل نبوده آمده‌اند داخل. این تازه یکی از ایستگاه‌های شبانه‌شان بود. یاد پوسترهای هشداردهنده هنگام خروج افتادم. تصور کردم اگر هر شب فقط دو هتل بروند و فقط یک نفر آلوده باشد، چگونه افراد زیادی ممکن‌ست آلوده شوند. باز هم 5 نفری یک ماشین کرایه کردیم و آمدیم داخل شهر بگردیم.

تاریخ نخجوان

ایالت نخجوان به مرکزیت شهر نخجوان 5500 کیلومتر مربع وسعت و 350000 نفر جمعیت دارد. قدمت شهر در افسانه‌ها به قرن 16 قبل از میلاد باز می‌گردد. بنا بر روایات مسیحی، کشتی نوح پیش از رسیدن به کوه آرارات بر قله کوه «ایلان داغ» نخجوان توقف کرده و کلمه «نخجوان» در اصل «نوخ چیخان» بوده که به معنی «جماعت نوح» است. یونانیان و رومی‌ها نخجوان را اشغال کردند و سپس پارت‌ها و ساسانیان بر آن مسلط شدند. در قرن هشتم میلادی «امیر حبیب» عرب، نخجوان را ویران کرد و پس از دو قرن استقلال در قرون 9 و 10 میلادی، سپاه ترکان سلجوقی به فرماندهی «الپ ارسلان» در قرن 11 آن را تسخیر کرد. پس از چند بار دست به‌دست شدن میان ترک‌ها، مغولان و پارسیان، در قرن 18 نیمه مستقل شد و در قرن 19 میلادی ضمیمه روسیه گردید. در سال 1924 میلادی به فرمان استالین از جمهوری آذربایجان جدا افتاده، در دل ارمنستان محصور گردیده و به جمهوری خودمختار تبدیل گردیده است. نخجوان از میراث فرهنگی و معماری کهن و غنی برخوردار است. مرکز مهم آموزش عالی آن، دانشگاه ایالتی نخجوان است.

وضع شهر و مردم

لباس بیشتر مردم نخجوان از نظر ما «دهاتی» است؛ آزادی پوشش وجود دارد ولی بیشتر خانم ها لباسهای بلند گل گلی شبیه لباس مناطق روستایی ایران می‌پوشند. جوان‌ها امروزی‌ترند و پسر و دختر سعی می‌کنند لباس مد روز بپوشند. آزادی اجتماعی در حد وفور وجود دارد: مردم تقریباً مختارند هر چه می‌خواهند بخورند و بنوشند، هر چه خواستند بپوشند و هر جا خواستند بروند. البته مواد مخدر ممنوع است و تمایلی هم بین مردم نیست. تعداد معتادان، اگر انگشت شمار نباشد، اندک است. مشروب فراوان و ارزان است. بهای یک قوطی آبجو «میلر» 3800 منات یا آبجو «اورست» 3000 منات است. یک بطر ودکای کتابی 4500 منات قیمت دارد. سیگار زیاد می‌کشند و سیری ناپذیر به چشم می‌رسند. غذای بیرون گران، کثیف و بی‌کیفیت است. خوشبختانه ما تن ماهی برده بودیم. یک کباب افتضاح که رویش مورچه و مگس می‌لولند چند هزار تومان آب می‌خورد. بار فراوان است و کلاب هم چند تایی. یک کلوپ رقص هم شهرداری ساخته برای نامزدها، عشاق جوان و تازه ازدواج کرده‌ها که می‌توانند عصرها بروند آنجا و با هم برقصند. بقیه هم می‌توانند تماشا کنند یا بدون ایجاد مزاحمت برای آنان به میان‌شان بروند. از بالکن و سقف خانه‌ها و آپارتمان‌ها آنتن‌های بشقابی روییده است.

آزادی سیاسی چندان زیاد نیست. همه چیز زیر سایه «حیدر علی‌اف» رئیس جمهور فقید قبلی و خانواده اش است. پس از مرگ حیدر علی‌اف، پسر گمنامش «الهام علی اف» در انتخاباتی کاملاً «منصفانه» به مقام ریاست‌جمهوری رسید. خانواده «علی‌اف» اصالتاً نخجوانی‌اند. شاید به همین دلیل بیشتر مکان‌ها و ساختمان‌های مهم به نام حیدر علی‌اف نام‌گذاری شده: موزه حیدر علی‌اف، کتابخانه حیدر علی‌اف، مرکز تفریحی حیدر علی‌اف، پارک حیدر علی‌اف… شهر حالت پلیسی دارد که یک دلیل آن، وضعیت جنگی آذربایجان و ارمنستان بر سر منطقه مورد اختلاف «ناگورنو قره‌باغ» است که در حال حاضر در اشغال ارمنستان است. کامیون‌های نظامی در حال انتقال سرباز یا پلیس در گوشه و کنار شهر – در حال مگس پرانی، گشت زنی یا در جستجوی شکار برای گیر دادن به این و آن به هدف رشوه‌گیری و کسب درآمد جانبی- زیاد به چشم می‌خورد.

موزه و بازار

از دومین گروه دوستانمان خداحافظی کردیم و به بازدید موزه حیدر علی اف رفتیم. ساختمان موزه مجلل، شیک و بزرگ بود. اما داخل موزه تنها چیزی که دیدیم نشانه‌های کیش شخصیت بود: عکس های حیدر علی‌اف از کودکی تا کهنسالی و به هنگام صدارت یا ملاقات با مقامات کشورهای مختلف، دست نوشته ها، فرمان ها و توشیح‌های ایشان. با یکی از راهنماهای موزه که شکسته بسته انگلیسی بلد بود چند کلمه صحبت کردم. در محیطی که کاربرد زبان انگلیسی در حد صفر است، همین چندکلمه هم که می‌دانست زیاد بود. چند ساختمان چشمگیر دیگر در این منطقه بود مانند ساختمان هیأت دولت یا مجلس محلی نخجوان. بازار 57 هم چیزی شبیه بازارهای محلی ایران است. مقداری شکلات، نوشیدنی و ظروف از «آلیس مارکت» -تنها سوپرمارکت تمیز و مدرنی سر راه- خریدیم. صندوقدار با اعتماد به نفس کامل روز روشن 6 شروان سرم کلاه گذاشت!

مقبره مومنه خاتون و مجسمه‌های باستانی قرون وسطی

در انتهای سفر یک روزه از مقبره مؤمنه خاتون (عکس 1 2 3) و محوطه باستانی مجاور بازدید کردیم. قدمت این آثار به قرن 12 میلادی بر می‌گردد  و نشان‌‌گر گذشته غنی ایران باستان است. راهنمای موزه خانمی تحصیل‌کرده و خوش اخلاق بود و با حوصله و دقت فراوان به ما اطلاعات داد. به ترکی توضیح می‌داد ولی با زبان اشاره و برخی اسامی و کلمات مشترک تا حد زیادی منظور یکدیگر را متوجه شدیم. با یک بسته شکلات ازش تشکر کردیم. اول نپذیرفت و گفت که من گدا نیستم. ولی گفتیم این فقط هدیه و نشانه «محبت» است و نه چیز دیگر. به کمک یک هموطن ترک‌زبان دیگر  با 4 شروان ماشین دربست گرفتیم و به سمت مرز برگشتیم. در مسیر یک معتاد ایرانی را سوار کردیم. حالش خیلی بد و مواد گیرش نیامده بود. می‌خواست برگردد جلفا «خودسازی» کند.

بازگشت

در پست بازرسی داستان رشوه تکرار شد با این تفاوت که پولی ندادم. دوان دوان و با اشتیاق فراوان عرض رود ارس را طی کردیم تا با خوشحالی به وطن بازگردیم؛ تمام فیلم دوربین دوستم را در پلیس ایران تماشا کردند مبادا خلافی را مستند کرده باشیم. در جلفا مابقی شروان‌ها را به فروشنده پس دادیم، ماشین را از پارکینگ مهمانسرا در آوردیم و مسیر برگشت را در پیش گرفتیم. شب را در تبریز و داخل پارک زیبای «ائل‌گلی» یا «شاه‌گلی» که خیلی هم شلوغ بود چادر زدیم. جمعه صبح راه افتادیم و 3 بعد از ظهر رسیدیم تهران.

مرداد 1383- تهران

شکوه شکوفه‌های گیلاس ژاپنی و جلوه بهار در بزرگ‌ترین پارک تورنتو (High Park)

مه 6, 2008

High Park در جنوب‌غربی شهر تورنتو، نزدیک ساحل دریاچه انتاریو، با 161 هکتار مساحت بزرگترین و یکی از قشنگ‌ترین پارک‌های تورنتوست.

مهندس جان جرج هوارد و همسرش جمایما در سال 1873 با چند شرط این ملک را وقف شهر تورنتو کردند، از جمله:

  • نام آن «های پارک» بماند
  • کاربری پارک همیشه برای بهره‌مندی و تفریح شهروندان تورنتو و رایگان باشد
  • فروش و مصرف نوشیدنی الکلی در پارک ممنوع باشد

اول آوریل (12 فروردین) سال 1959 تعداد 2000 درخت گیلاس ژاپنی سازگار با شرایط اقلیمی منطقه از طرف شهروندان کلان‌شهر توکیو به شهروندان تورنتو هدیه و در این پارک کاشته شد.

این درخت‌ها آخر آوریل و اوایل می شکوفه می‌کنند و چشم‌انداز بسیار زیبایی در پارک پدید می‌آورند. شبیه به ژاپنی‌ها که جشن شکوفه‌های گیلاس (ساکورا) دارند، اهالی تورنتو نیز این روزها برای دیدن شکوفه‌ها به پارک می‌روند.

خوشبختانه یکشنبه هوا آفتابی و نسبتا گرم (14 درجه بالای صفر) بود. من هم به تماشای طبیعت سپید‌پوش بهاری رفتم و شادی خود را با چند عکس‌ با شما تقسیم می‌کنم.

یاد‌آر ز شمع مرده، یاد‌آر!

ژانویه 11, 2008

دیشب خبر ناگواری شنیدم. مهدی حائری‌زاده، هم‌دوره‌ای مدرسه علامه حلی، بر اثر خونریزی مغزی درگذشت. مهدی فارغ‌التحصیل مهندسی عمران دانشکده فنی دانشگاه تهران، متأهل و دارای دو فرزند بود. مهدی MS داشت ولی دلیل مرگش فشار خون بالا بوده نه بیماری MS. پسر رو راست، معتقد و شوخی بود. هرگز لبخندها و جوک گفتن‌هایش را فراموش نمی‌کنم. جوک‌هایی که قبل از تمام شدن، خودش شروع می‌کرد به خندیدن. خاطرات زمانی که دنبال زن گرفتن بود و با لهجه شیرین خاص خودش سیر تا پیاز ماجراهای خواستگاری را برایمان تعریف می‌کرد هنوز جلوی چشمانم است.

******************

نخستین رفته از جمع ورودی‌های ما،‌ سید محمد‌جواد حسینی بود که سال 72 بر اثر خونریزی مغزی ناشی از بیماری ارثی «گره مغزی» در‌گذشت. محمد‌جواد در دانشگاه شهید بهشتی شیمی می‌خواند. پسر کم حرف و محجوبی بود. صورتش گرد و تپل و گونه اش همیشه سرخ بود.

******************
سال 78 در راه کلاس زبان آلمانی توی تاکسی بودم. نزدیک میدان هفت تیر روزنامه ایران را باز کردم و یکه خوردم: «حسین طلوع شریفی، نابغه جوان در حادثه سقوط از کوه درگذشت». حسین، هم‌دوره‌ای مدرسه، پسر محجوب و ساده‌ای بود. جزو تیم اعزامی به المپیاد ریاضی بود. دانشگاه صنعتی شریف کارشناسی ارشد مکانیک می‌خواند و پیش از شناسایی جسدش که در کوه های درکه پیدا شد، ماه‌ها مفقود الاثر بود و کسی نمی‌دانست کجاست. آخر هم معلوم نشد چه بلایی سرش آمد. کسی نفهمید آیا خودکشی کرد، از کوه پرت شد یا پرتش کردند. هرگز قیافه معصوم و حالت صحبت کردن بی شیله‌پیله و صمیمی‌اش را فراموش نمی‌کنم. بارها درکه دیدمش. حسین خیلی خودمانی و خاکی بود. روزنامه ایران و همشهری را که گزارش‌هایی همراه با عکس حسین چاپ کردند هنوز توی کمد خانه پدری در تهران نگه داشته‌ام.
******************
خرداد سال 76 خبر مرگ ناگهانی دوست صمیمی، پوریا حباب را شنیدم. باورم نمی شد. حتی وقتی حجله‌اش را دم خانه دیدم نمی‌توانستم خبر را بپذیرم. تا چند روز حالم گرفته بود. پوریا، هم‌دوره ای مدرسه، پسر باهوش و خونگرمی بود. برق- کنترل شریف خوانده بود. تازه فوق لیسانس قبول شده بود، تازه ایران وانت مشغول به کار شده بود و تازه عقد کرده بود. در راه برگشت از کرمانشاه تصادف کرد و ضربه مغزی شد. طفلکی رفته بود کرمانشاه فیلم عقد‌کنان را از دایی‌اش بگیرد. شنیدم بدن پوریا هیچ صدمه‌ای ندیده بود. شاید اگر به جای رنو، سوار ماشین دیگری بود و کمربند ایمنی داشت، الآن هنوز زنده بود. دیابت داشت. گاهی بر اثر تزریق انسولین و پایین افتادن بیش از حد قند خون به حالت کما می‌رفت و مثل آدم‌های مست می‌شد. آن‌وقت بود که تمام رازهای زندگی‌ را به مخاطب می‌گفت و راستگویی‌اش گل می‌کرد.

سال چهارم دبیرستان کنار هم می‌نشستیم. هرگز نگاه تحلیلی‌اش به فیزیک را فراموش نمی کنم. تا مراحل نهایی گزینش تیم انتخابی المپیاد فیزیک رفت ولی متاسفانه جزو نفرات اصلی انتخاب نشد. بازیگوش و شوریده‌سر بود و برای انتخاب‌شدن درس نخواند وگرنه از دیگر نفراتی که رفتند و مدال هم آوردند چیزی کم نداشت. گاهی صحبت‌های تلفنی‌مان ساعت‌ها طول می کشید؛ مانند شب‌های درس خواندن برای کنکور که گاهی تا نزدیک صبح از آرزوها و دغدغه‌های ذهنی‌مان می‌گفتیم. پوریا دست لاغر و سفتی داشت و موقع دست دادن، محکم دست مخاطب را فشار می‌داد.

همیشه پیش از شروع کلاس درس، اسم نیوتون (Sir Isaac) را گوشه بالا سمت چپ تخته سیاه کجکی می نوشت. آگهی ترحیمش را هنوز دارم. مزارش را در بهشت زهرا پیدا کردم و رفتم سر خاکش و به کاجش آب دادم. روی سنگ قبرش نوشته بود «دانشمند جوان پوریا حباب» و معادله انرژی معروف اینشتین E=mc*2 را هم حک کرده بودند. اما اگر از من می پرسیدند، می‌گفتم نام ایزاک نیوتن را به همان شکلی که پای تخته می‌نوشت روی سنگ مزارش کجکی بنویسند.
******************
جمعه شب است؛ برای تمام درگذشتگان طلب آمرزش می کنم، برایشان فاتحه می‌خوانم و عود می‌سوزانم.

دهم شهریورماه 1385 خورشیدی- تورنتو

پس‌نویس- این نظر را حمید، از دوستان مرحوم پوریا برایم نوشته است:

«امروز از صبح که اومدم سر کار، دست و دلم به کار نمیرفت.
گفتم دنبال یه سری از همکلاسی های قدیمی بگردم. خدا خیر بده به گوگل، کلی اسم فراموش شده رو به یادم آورد همراه با کلی خاطره…
دنبال اسم خودم هم گشتم، چند جا بود…
یاد بهترین دوست ایام عمرم افتادم. سال 70 باهاش آشنا شدم. برق کنترل شریف با من همکلاس بود. سلام و علیک و حال و احوال. گاهی هم شوخی های مودبانه با رعایت حریمها، همین. ولی از زمان درس میکرو پروسسور دکتر سنایی دیگه ما شب و روز با هم بودیم. پدرش یه موسسه تایپ و تبلیغات داشت به نام «چاپ سینا» که من هنوز هم سربرگهاشو دارم. اونجا چند تا کامپیوتر بود که به پیشنهاد اون ما شبا برای تمرین اسمبلی میرفتیم اونجا! خونه ما کرج بود و خونه اونا تهرانپارس. نزدیکهای صبح میرفتیم خونه اونا، نزدیک ظهر هم با هم میرفتیم دانشگاه. این اول دوره صمیمیت ما بود و بعد از اون تا 23 خرداد 76 دیگه ما همیشه با هم بودیم. درطول هفته و آخر هفته! خیلی شوخ بود و من خیلی باهاش حال میکردم. همه تو دانشگاه میشناختنش؛ همه! ادای دختربازای تیر رو در میاورد و هیچ کم هم نمیاورد ولی خیلی معصوم تر از این حرفها بود! دایم میخندید و راجع به هر نوع موسیقی که دلت میخواست 18 ساعت میتونست حرف بزنه! (پاپ، راک، متال، اسپیس، سنتی،…) شجره نامه همه خواننده ها رو هم حفظ بود!
یه ضبط سی دی دار فیلیپس داشت با باندهای چوبی. میرفتیم تو اتاقش و متالیکا گوش میکردیم و هدبنگ میکردیم بعدش هم تا یه هفته از گردن درد عذاب میکشیدیم!
اردیبهشت 75 من رفتم ایران وانت کار نیمه وقت. پاییز 75 هم فوق لیسانس قبول شدم توی همون دانشگاه ولی اون هیچی قبول نشد! یه ماه بعد کارنامه من اومد ولی مال اون نه! چند ماه هم بعد نامه اومد در خونشون که تو تحقیقات رد شده! از نظر علمی فوق لیسانس برق تو پلی تکنیک قبول شده بود ولی … (چی بگم؟! چی میتونم بگم؟!!!)…
بعدا اومد پیش من تو ایران وانت. اردیبهشت 76 هم عقد کرد. خیلی جشن باحالی بود…
داییش که سینما خونده بود و فیلمبرداری مراسمش رو انجام داد. بعدش هم رفت کرمانشاه تا میکس کنه و اینا.
من واون وآقای «ه»، از همکارای ایران وانت، با رنو پنج آقای «ه» رفتیم کرمانشاه فیلم روبگیریم.
3 روز اونجا بودیم و برگشتنه ما 3 تا بودیم و پسرخاله اون، نیما،23 خرداد 1376، گردنه آوج همدان، من و نیما عقب بودیم، اون سمت شاگرد و «ه» هم یه لحظه انحراف به چپ شدید! پراید روبرویی میخوره به ما، سمت شاگرد به سمت شاگرد.
هر دو تا سرنشین سمت شاگرد فوت میکنن و من دیگه پوریا رو ندیدم.
قبل از مراسم چهلم هم یه نامه از سازمان سنجش میاد در خونشون، که «آقای پوریا حباب، پس از بررسی مجدد پرونده شما،[چون احتمالا" مورد منکراتی شما رفع شده!!!] مجاز به ثبت نام در مقطع کارشناسی ارشد مهندسی برق دانشگاه صنعتی امیر کبیر هستید.!!!»
پوریا دیگه بین ما نیست. دیگه منو آدم فروش صدا نمیکنه. دیگه روی جزوه های من نمینویسه «سر ایساک» ولی من هیچوقت فراموشش نمیکنم، هیچ وقت.

الان که اسمشو تو این وبلاگ دیدم یهو دلم خواست به یادش اینا رو بنویسم. باورتون نمیشه ولی بعد از 10 سال هنوز که هنوزه من تو خیالم بازم پوریا رو میبینم و با هم گپ میزنیم و میخندیم.
یادش به خیر
این شعر از مرحوم دهخدا رو اولین بار تو خونه روزبه طوری دیدم. یاد پوریا افتادم، خیلی روم تاثیر گذاشت:
ای مرغ سحر چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهکاری
وز نفخهء روحبخش ِ اسحار
رفت از سرِ خفتگان خماری
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبهء نیلگون عماری
یزدان به کمال شد پدیدار
واهریمن ِ زشتخو حصاری
یادآر ز شمع مرده ! یادآر!
…. »

خدا را فراموش مکن

اکتبر 27, 2007

یک روز بهاری سال 63، خانم معلم کلاس پنجم دبستان گفت «به مادرت بگو بیاید مدرسه و با خودش 5 تومان (50 ریال) هم بیاورد». بعداً فهمیدم از مدارس خواسته اند شاگرد زرنگ‌ها را برای آزمون ورودی سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان (تیزهوشان) معرفی کنند. پدر و مادرم بحث می‌کردند که امتحان بدهم یا نه. مادرم اصرار داشت شرکت کنم ولی پدرم نگران بود نکند بهم فشار بیاید. در مدرسه که اصلا صحبتی نبود. حتی نمی‌دانستم چه کسانی قرار است در امتحان شرکت کنند.

کارت عکس‌دار ورود به جلسه آزمون صادر شد و من هر روز با علاقه و کنجکاوی بهش نگاه می‌کردم. پشت این کارت جمله‌ای به خط نستعلیق با حروف درهم نوشته‌بود که نمی‌توانستم تا آخرش را بخوانم: «خدا را ….»

جمعه‌روزی از مدرسه با یک همراه راهی دانشگاه تهران شدیم؛ یک مینی‌بوس پر و من هم ایستاده بودم. به در اصلی دانشگاه که رسیدیم همراهمان را راه ندادند، چون معرفی‌نامه از مدرسه نداشت! ما هم عین لشگر شکست‌خورده راه افتادیم و پرسان پرسان دنبال دانشکده ادبیات گشتیم. دلهره عجیبی در دلم افتاده بود.

بالاخره جایم را پیدا کردم و نشستم. دفترچه‌ای روی زمین و یک برگ رنگی پر از بیضی گذاشتند روی میز به نام «پاسخ‌نامه». مانده بودم چه ارتباطی بین دفترچه و پاسخ نامه هست چون تا آن روز «تست» ندیده بودم. دستورالعمل ها تند تند از بلندگو پخش می‌شد که برایم زیاد معنی‌دار نبود.

خیلی آرام و سر فرصت مشغول «تست زدن» شدم؛ اصلاً هم به فکر وقت نبودم. حتی وقتی از بلندگو اعلام کردند دفترچه 1 را ببندیم و دفترچه 2 را برداریم هنوز می‌پنداشتم که بعد از تمام کردن این دفترچه، دوباره به دفترچه قبلی برمی‌گردم و تست های ناتمام را می‌زنم! وقتی پایان آزمون اعلام شد و پاسخ‌نامه ها را جمع می‌کردند، فقط حدود 96 تست از مجموع 180 تست زده بودم. ناباورانه و بهت زده از پله ها پایین آمدم. مکالمه دو نفر را شنیدم:

- خیلی خراب کردم! فقط رسیدم 150 تا تست بزنم. تو چی کار کردی؟
- من خوب امتحان دادم. همه را زدم!

با شنیدن این حرف‌ها دلم ریخت پایین. یقین داشتم قبول نمی‌شوم. دست از پا درازتر به خانه برگشتم و یواشکی دور از چشم پدر و مادرم گریه کردم. به سوال‌هایشان هم جواب سربالا دادم. غرور و اعتماد به نفسم جریحه‌دار شده بود؛ در دنیای کوچکم احساس کردم تحقیر شده‌ام؛ دلم شکسته بود. به درگاه خدا برای قبولی دعا کردم و نذر تا کمی آرام شوم. پس از مدتی اهمیت موضوع هم برایم کم شد.

آن تابستان برای آموزش شنا می‌رفتم استخر دانشگاه شریف. چهارشنبه روزی با پدرم از استخر برمی‌گشتم که از جلوی مدرسه رد شدیم. پدرم گفت «بروم ببینم نتیجه این امتحانی که دادی چی شد». قلبم شروع کرد به تپش. پیش خودم گفتم که الآن پدرم با جواب منفی برمی‌گردد و حسابی خیط می‌شوم!

پدرم با خبر قبولی برگشت. دو روز بعد باید در مرحله دوم آزمون شرکت می‌کردم. پس مرحله دومی هم در کار بود و من نمی‌دانستم. اگر آن روز پدرم اتفاقی به مدرسه سر نمی‌زد از امتحان جا می‌ماندم.

مرحله دوم در دبیرستان البرز برگزار شد. آنجا 3 نفر از هم مدرسه‌ای‌ها را دیدم که به این مرحله رسیده بودند. جای من سوله سالن بسکتبال بود. باد نسبتاً شدیدی می‌آمد. قسمتی از سقف کاذب شل بود، با وزش باد تکان می‌خورد و سرانجام فرو ریخت. دور و بر آن قسمت را خالی کردند و قضیه به خیر و خوشی تمام شد. یکی از مراقب ها مرد موقری بود که عرقچین به سر داشت و بعدها فهمیدم مرحوم دزفولیان مدیر البرز بود.

بر امتحان این مرحله که تشریحی بود خیلی مسلط بودم. اعتماد به نفسم شدید تقویت شده بود و بر خلاف مرحله اول این بار از نتیجه امتحان راضی بودم. پدر بزرگم بعد از امتحان منتظرم بود. سرخوش گشتی داخل کتاب فروشی امیرکبیر (همان سر کوچه البرز) زدم. با پدر بزرگ رفتیم پیچ شمیران بستنی‌فروشی «گل و بلبل» تا دو تایی جشن بگیریم. متاسفانه پدربزرگ آذرماه همان سال در سن 56 سالگی مرحوم شد.

چندی بعد اسم قبول شده ها را پشت در مرکز آموزشی دخترانه (فرزانگان) زدند. اسم من هم بود و برای مرحله سوم (مصاحبه) دعوت شدم. مصاحبه‌گر اصلی من فردی بود که بعد فهمیدم مدیر مرکز آموزشی پسرانه (علامه حلی) است.

یکی از سوال‌های دکتر میردامادی این بود که شعری از بر بخوانم. در آن لحظه این بیت را از سعدی خواندم که تکیه کلام پدر بزرگم بود: «مرد باید که در کشاکش دهر، سنگ زیرین آسیا باشد».

دکتر میردامادی خیلی از این جواب خوشش آمد. از لبخندش فهمیدم نظرش جلب شده. تا دوم دبیرستان تحت مدیریت این مرد شریف و زحمتکش بودم. گویا ایشان الآن از مسؤولان دانشگاه پیام نور و نیز هیات علمی دانشگاه هستند.

راستی ما دومین دوره ورودی پس از انقلاب بودیم. تا سال 62 آزمون ورودی تعطیل بود و فقط ورودی‌های قبل انقلاب به تحصیل ادامه می‌دادند.

اول مهر وارد حیاط مدرسه پسرانه علامه حلی (بین خیابان‌های استخر و شیخ هادی) شدم. دانش‌آموزان جدید گروه گروه دور هم جمع بودند و با هم گپ می زدند. من تک و تنها بودم و مایوسانه دنبال چهره‌ای آشنا میان آن جمع غریب می‌گشتم که با خوشحالی امیر، دوست هم‌مدرسه ای و هم‌محلی‌، را دیدم.

مدتی بعد توانستم آن نوشته پشت کارت را کامل بخوانم؛ هر چند فهم آن سال‌ها به درازا کشید. پشت کارت نوشته بود:

«خدا را فراموش مکن»


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.